خب اخه يه چيزي بگو چرا جوابمو نمي دي؟تو از کجا فهميده بودي که بايد پا بر روي هوي نفست بگذاري و از همه خواسته هات بگذري و مال و فرزندو خانواده و ... رو رها کني وبري از دينت و از ناموست و از مملکتت دفاع کني؟
مگه تو مثل بقيه نمي خواستي راحت باشي نمي خواستي پيش زن و بچت باشي نمي خواستي زندگي مرفهي داشته باشي؟ مثل خيلي ها که اون موقع ها زمان جنگ از فرصت سوءاستفاده مي کردن و تا مي تونستن به مال و املاک خودشون اضافه مي کردن.مگه تو بلد نبودي از اين کارا کني؟چرا نکردي؟چرا رفتي جاييکه در هر ثانيه از زمان ممکن بود کشته بشي؟
اخه يه چيزي بگو جوابمو بده!!!
بسيجي چفيش روي شونه هاش بود سرشو انداخته بود پايين هيچي نمي گفت.يه کم رفتم جلوتر بغض گلوشو گرفته بود دستم و گذاشتم رو شونشو بهش گفتم تو رو خدا يه حرفي بزن مردم از دلتنگي. سرشو اورد بالا ديدم اشک تو چشماش حلقه زده.خجالت کشيدم.اونوقت من سرمو انداختم پايين چند لحظه به همون حالت هر دومون ساکت بوديم وبعد اون شروع کرد به حرف زدن.مي خواست عقده دلشو به من بگه. به من گفت بيا تو راه برات مي گم.گفتم کجا مي خواهيم بريم؟گفت بيا.باهاش شروع به قدم زدن کردم.ولي تو راه هيچ حرفي نمي زد فقط دوتايي راه مي رفتيم.بهش گفتم پس چرا چيزي نمي گي گفت هيچي نگو و بيا.من هم ديگه ازش چيزي نپرسيدم. باهم به قدم زدن ادامه داديم.
دربين راه به من بايست حالا از اين کوچه بريم.اون کوچه يه کوچه بن بست بود .ديوارهاي کوچه سيا ه پوش بودن و پرچم ها بر سر ديوار ها نداي حسين حسين سر داده بودن.تا انتهاي کوچه رفتيم چند نفر جلوي در به ما گفتن خوش اومديد بفرماييد تو التماس دعا...
رفتيم توي حياط کفشامونو دراورديم و وارد محل روضه خوني شديم.همين که وارد شديم ديدم يه عده مجنون عاشق شور گرفتن و با صداي بلند تکرار مي کنن حسين حسين حسين...
حال وهواي عجيبي بر فضاي حکمفرما شده بود من دوست بسيجيم و گم کردم چون چراغ ها خاموش بود و من نمي تونستم چهره ها را به خوبي تشخيص دهم.
رفتم توي حال و هواي ديگه از دوست بسيجيم يادم رفته بود.محو عظمت کلام حسين شده بودم که مداح اون رو تکرار مي کرد با گفتن هر بار حسين تمام و جودم به لرزه مي افتاد.رفتم يه گوشه اي پيدا کردمو اونجا نشستم.مداح شروع به روضه خوندن کرده بود.من هم همونطور که نشسته بودم تو حال خودم بودم به فکر فرو رفته بودم.چند دقيقه اي ديگر گذشت و مجلس به پايان رسيد من سرمو روي زانوهام گذاشته بودمو نشسته بودم.ناگهان صداي دوستم به گوشم خورد گفت بيا بريم دير وقته.
منم از جام بلند شدمو با دوستم قدم زنان به سمت خونه حرکت کرديم.بازهم توي راه هيچي به من نمي گفت.من هم ديگه هيچي ازاو سوال نمي کردم.ديگه جوابمو گرفته بودم نياز نبود بيشتر ازاين برام توضيح بده.جلوي در خونه که رسيديم ازش خداحافظي کردمو هردو رفتيم حونه هامون.
اري به راستي که واقعه عاشورا، واقعه کربلا و ايثارگري هاي اقا امام حسين عليه السلام...
من تا قبل ازاون شب هميشه حسرت مي خوردم چرا در زمان اقا امام حسين (ع)نبودم که با تمام وجود در رکاب ايشان قدم بردارم.اما ازاون شب به بعد من درس بزرگي گرفتم اينکه من در زمان ايشان نبودم اما هم اينک مي تونم با استعانت از اقا امام حسين(ع)در رکاب اقاي زمان ، امام زمان(عج)قرار بگيرم.
بله اين درس را از اباعبدالله الحسين و ياران با وفايش گرفتم.
نوشته شده توسط : بسيجي عاشق
او خاطره اش را اين چنين تعريف مي کرد
از شهرستان لنگرود عازم جبهه شدم.در عمليات والفجر10 در حاليکه پاي چپم قطع شده بود به اسارت نيروهاي بعثي درامدم.تا 5 روز بعد از عمليات در منطقه عملياتي افتاده بودم اب و غذايم در اين مدت تنها ، سبزه هاي بيابان بود.
چند نفر از دوستانم ، به درجه شهادت نائل امدند.روزي يکي از نگهبان هاي عراقي به يک اسير ايراني که بسيجي 15 ساله بود گفت:پدر و مادرت را چقدر دوست داري؟
برادر بسيجي جواب داد :پدر و مادرم مثل چشمان من هستند و مانند چشمم براي من عزيزند.
نگهبان عراقي دوباره پرسيد:رهبرت را چقدر دوست داري؟ ان برادر گفت:رهبرم مانند قلب من است.انسان بدون چشم مي تواند زندگي کند و ادامه حيات دهد هر چند که دشوار است اما بدون قلب نمي تواند زنده بماند.
يکبار افسر عراقي به بسيجي 14-15 ساله اي در هنگام اسارت گفته بود:اين پارچه که بر پيشاني خود بسته اي چيست؟ او مي گويد:اين يک پارچه معمولي نيست بر روي ان نام «حبيب ابن مظاهر » نوشته شده است.افسر عراقي خنده بلندي کرده و گفته بود:يعني چه؟حبيب ابن مظاهر کجا و تو کجا؟حبيب92 ساله بود و 1400 سال پيش مي زيست ،تو 14-15 ساله هستي .برادر بسيجي قاطع برخورد کرده و گفته بود:حبيب ابن مظاهر براي بر افراشتن پرچم اسلام جنگيده و من هم به اين هدف به ميان امده ام و اين مهم است.
اردوگاه ما در شهر تکريت از جمله اردوگاه هاي مخفي عراق بود و اکثر اسرا بسيجي بودند.داشتن قلم،کاغذ و مطالعه کلا ممنوع بود.بچه ها مخفيانه تا نيمه هاي شب بيدار مي ماندند و دور از چشم نگهبان ها مطالعه مي کردند و فعاليت هاي مذهبي را انجام مي دادند.بعد از رحلت حضرت امام(ره)بچه ها تا صبح پشت ديوار ها قران مي خواندند و قران حتي يک لحظه روي زمين نمي ماند.
نوشته شده توسط : بسيجي عاشق
به درو ديوارهاي اتاقم يک عالمه عکس چسبوندم.يه طرف و نگاه مي کني عکس والا مقام ترين بسيجي زمان رو چسبوندم. اونيکه الگوي تمام بچه بسيجي ها رزمنده ها است.
اونطرف ديگه رو مي بيني عکس شهيد همت يه خورده بالاتر عکس شهيد گمنام اونطرف عکس شهيد خرازي که داره مي خنده يه خورده پايين تر عکس شهيد متوسليان همه اين عکس ها رو به صورت دايره وار چسبوندم وسط اين عکس ها يعني وسط اين دايره يه عکس دسته جمعي از شهداست که دارن وضو مي گيرن بالاي تمام اين عکس ها هم عکس شيش گوشه اقا امام حسين عليه السلام رو چسبونده ام.
هر لحظه که ميام تو اتاقم و چشمم به اين عکس ها مي افته چند دقيقه مي شينم تو اتاق و به عکس ها خيره مي شم،خيلي احساس شرمندگي مي کنم با خودم مي گم شما کجا و من کجا. مني که همين الان دارم از ... ميام.
به خدا من در مقابل عکس شهدا هم شرمنده ام.با ديدن اين عکس ها فقط هر لحظه به خودم ميام که بايد بيشتر از اينها حواسم و جمع کنم تو اين دنياي امروز وقتي پام و از درون خونه مي ذارم بيرون تمام مفاسد به من روي ميارن.ولي اين منم که بايد با الهام از خون شهدا جلوي هر مفسده اي در جامعه رو بگيرم.چرا؟چون من يک بسيجي ام.
بله اگر روزي بسيجي ها رفتند و جنگيدند و شهيد شدند خب اونها که به وظيفه شون عمل کردن اما ما هم دراين دوران بايد خصلت بسيجي بودن خودمون رو حفظ کنيم.اين شعار ها و پيام ها بيخودي نيست که حفظ ارزش خون شهدا کمتر از شهادت نيست.واقعا هم نيست اگر کمي فکر کنيم مي فهميم که اونها روزي براي حفظ ناموس و شرف و دين پاي به عرصه دفاع از مملکت گذاشتند خب اگر ما امروز راه اونهارو تداوم نبخشيم ...
ان شاءالله بتونيم تا جوونيم مزه خوش بسيجي بودن رو حس کنيم و تا جوونيم در رکاب مهدي فاطمه(عج) بسيجي گونه به شهادت برسيم.
نوشته شده توسط : بسيجي عاشق

بسيجي خوش به حالت ،مگه تو چه کار کرده بودي که خدا تورو، جسمت رو و دلت رو کشوند برد کربلا .اونجا هم که رفته بودي بازم مشغول مناجات و راز ونياز بودي.باز هم ابراز عاشقي به خدا.به خدايي که معلوم نيست چند روز ديگه، چند ساعت ديگه يا چند دقيقه ديگه قرار جونت رو بگيره و تو رو از دنيا وتمام لذات اون دور کنه.
خوش به حالت که اينقدر قوي هستي .زور بازوت رو نمي گم.نفست رو مي گم.
اما من چي؟من که امروز در صلح و صفا به دور از توپ و موشک و خمپاره در شهر و در کنار خانواده ام زندگي مي کنم همين که مي خوام دو رکعت نماز بخونم زورم مياد.انگار مي خوام کوهي رو از جا بکنم.
بسيجي تو خيلي قوي هستي تويي که از تمام لذات دنيوي چشم پوشيدي و رفتي وسط تير و گلوله.
ان روز که تو رفتي به ميدون جنگ تا از ناموس و مملکتت دفاع کني خيلي ها سوراخ موش مي خريدن و توش قايم مي شدن همين که يه کم اوضاع اروم مي شد مي اومدن بيرون و دنبال پر کردن جيب خودشون بودن.
اره اونا جيبشون رو پر مي کردن و تو اونجا سينه ات رو سپر کرده بودي.حالا امروز که تو رفتي اونا وضع ماليشون توپه توپه هر روز هم بهتر مي شه اما اگر يه خورده هم اينا به فکر شما بودن خوب بود.باز دلمون نمي سوخت.
طرف به چندتا پست و مقام رسيده و جيبش هم پر پول اما وقتي حرف از بسيجي و شهيد و شهادت مي شه به اقا بر مي خوره!
اخه ادم بيچاره اگر اون روز بسيجي هاي ما نمي جنگيدن که امروز تو صاحب اين همه مال و املاک نبودي.
بي حجابي هم که ديگه غوغا مي کنه.با دختري که حجاب درستي هم نداره مصاحبه مي کنند مي گن نظرت راجع به بسيجي چيه مي گه...
بسيجي هاي عاشق من از خداي خودم يک چيز بيشتر نمي خوام.مي خوام که من رو هم مثل شما بسيجي کنه و بسيجي وار نگه داره تا بتونم انتقام خون شما رو بگيرم و در اخر ،بسيجي گونه در رکاب اقا امام زمان(عج) به شهادت برسم.فقط از شما مي خوام براي من هم دعا کنيد و تو اون دنيا من رو هم شفاعت کنيد.
شايد خدا به حق شما خوبان من گناه کار رو هم بخشيد.
نوشته شده توسط : بسيجي عاشق

واقعا غنچه چه زيبا باز مي شه و گويي به من وتو داره مي خنده
بله لبخند گل زيباست
چه غنچه هاي زيبايي در اطراف ما بودند که يک به يک شکوفا شدند و تبديل به گل شدند .همين که گل شدند لبخندي به ما زدندو با چهره اي سرشار از غرور خود را از جمع ما رهانيدند ورفتند.
کاري کردند که روز وشب به چهره شان بنگريم و حسرت بخوريم.بگيم خوش به حالتون.اما شما که بي وفا نبوديد.چرا دست ياران را نمي گيريد.
گل مي خنده و با کنايه مي گه:جاي ما عرش خداست.ما رفتيم تا عرش خدا رو گلباران کنيم.ما رفتيم تا عرش الهي رارنگارنگ کنيم.
اما من به گل ميگم پس ما چي؟اون مي گه هروقت غنچه تو هم شکوفا شد مياي پيش ما!
اري هر وقت غنچه تو هم شکوفا شد...
روز ها وشب ها به حرف هاي گل فکر مي کردم.اخه اين حرفش يعني چي؟
اما بالاخره جوابمو گرفتم.شکوفا شدن يک گل نياز به اب،خاک ونورافتاب و...داره
اما امروز تو اين زمونه خورشيد انقدر مغرور است که اندکي از نور خودشو به من نمي ده پس چه کاري کنم؟بله بايد اين نورو از جاي ديگه به دست بيارم.
دوباره رفتم پيش گل ازش پرسيدم چه کار کنم؟گل مي گفت:نورت رو از خدا بگير اب و غذاتم از نماز و قران بگير.
گفتم چه کار کنم خدا به من نور بده گفت:خار باش!
گفتم يعني چي؟گفتم ما گل بوديم تو خار باش و از ما محافظت کن.
به راستي در اين دنياي پر از فساد و گناه حفظ ارزش خون شهدا کمتر از شهادت نيست.
نوشته شده توسط : بسيجي عاشق

کجايند مردان بي ادعا!
واقعا کجايند مردان بي ادعا؟
اگر پست قبلي را بخونيد متوجه خواهيد شد هدف بنده از راه اندازي اين وبلاگ چيست!من مي گم هر کسي دوست داره يک بسيجي باشه،يک بسيجي عاشق بسم الله بايد تا دير نشده اول با اقا هم پيمان بشه .
به خدا مظلوم ترين بسيجي در عصر حاضر کسي نيست جز اقا.
بياييد اقا رو تنها نگذاريم.بياييد به اقا قول بديم تا پاي جان در راه انقلاب مي ايستيم.به خدا من وقتي روزها يا بعضا شب ها از خونه ميام بيرون و توي خيابون هاي شهر براي انجام امور شخصي از اين طرف به اون طرف مي رم و اين همه بدحجابي رو مي بينم اين همه بي حيايي اين همه بي شرمي...
به خدا ما در قبال شهدا مسئوليم.
دين دارهاي شهر ما در خواب رفتند.!
چرا هيچ کس هيچ حرفي نمي زنه؟اخه گناه و فساد تا چه حد؟خون شهداي ما خيلي گرانبهاست نبايد بگذاريم به همين راحتي پايمال بشه وارزش اون از بين بره .
من هر لحظه که اين مفاسد رو مي بينم به ياد دل اقا امام زمان(عج) مي افتم.به خدا دل اقا ازاين همه گناه پر خون.
بياييد نگذاريم.نگذاريم شهدا فراموش بشن.
به راستي کجايند همت هاوباکري ها وخرازي هاو...
نوشته شده توسط : بسيجي عاشق

رهبر عاشقان
رهبر بسيجيان
رهبر شهيدان وجانبازان
و رهبر تمام مسلمين جهان
نوشته شده توسط : بسيجي عاشق